شوخی،
شوخی،
با ...هم شوخی
هرکه این حکایت بخواندی به صبح نکشیدی...
بیدار شدی!
در احوال شیخنا مولاتنا فاطمه مالکی «رضی الله عنها»
آن ناجی ضعیفگان فرزانه، آن عارف دائم الذکر، آن دل سوخته بر سیب زمینی خوران، آن ساجد ماجد، آن واجد به تمام شرایط، آن خطیب ناصح، آن عالم علوم کیمیاگری، آن مدیر بی بدیل!
گویند چو از مادر بزاد، نگریست، و چون طبیبان عارض گشتند، خود به سخن آمد و بفرمود: اگر قرار باشد برای چیزهای بی اهمیت بگرییم، که نتوانیم ام الفرزانگان شویم. از آن پس هر طالع بین که پیشانی وی بدید بگفت که «مشغول ریاست شود تا قیام قیامت» و در تذکرات اوست که در کلاس اول چون دانشگاهیان علم داشتی و هر دم شاگرد اول کلاس بودی و نمونۀ یک بچه درس خوان.
از آن پس مدتی مدید از عمر خود را به علم کیمیاگری پرداختی و گویند که از طلا، مس بساخت.
روزی در حالی که بر رخش خود سوار بودی، جماعتی بدیدی که بر سر اوستادان خود زنند و فغان کنند که: دریغا، دریغا از ما! و او که به یاد خود اوفتاده بود، آن جماعت را چون خود یافت، مصمم بر آن شد که مکتبخانهای بسازد و سرآمدان و تیزهوشان را در آن کند و چنین کرد و گویند که چون مکتبخانه بساخت عجائب هفتگانه، هشتگانه شد و زان پس در آن کتابخانهای بساخت دیدنی(!) و آزمایشگاهی مجهز(!!) و اوستادانی بهر آموزش اطفال تیزهوش بیاوردی متعهد و متاهل(!!!) که از علمای دوران بودند و استادان افلاطون و سقراط و ساحران زمان که به طرفةالعینی اطفال تیزهوش را علامۀ دهر بفرمودی و زین باب گویند هر نفر از اهالی ایالات بیرجنیا (قهستان سابق) که از مقابل آن بگذشتی، غبطه خوردی و بگفتی خوش به حالشون چه امکاناتی دارند!!!
در احوال این قصر که باشکوهتر از قصر سیندرلا بودی و خلق در معماریاش در اعجاب، گویند که هر سال هزاران توریست به دیدن آن آمدی و بدین سان مصریان از گرسنگی بمردند. (زیرا که با وجود دارالعجائب فرزانگان (!) که می رود به رصد اهرام ثلاثۀ مصر(؟!!!!) وزان پس در اطراف آن خانهها بساختند و زین باب شهرک مرَزداران (در فتحه ی «ر» اشکال است) تأسیس گردید.
و گویند از کرامات دیگر اوست که چون بدید که ضعیفگان تیزهوش از لحاظ فرهنگی دچار اختلال شدهاند، چندین بار این جماعت را به سینما (سیب و انار و قرمز و آبی) ببردی، تا بعد فرهنگیشان نیز مانند ابعاد طولی و درسی شان پیشرفت کند و با این کار اشک ضعیفان بدر آوردی و از آن باب ضعیفان مکلس (از مصدر کلاس!) شدند و در آن خیری عظیم (!!!!) بود.
و گویند روزی وی را با ضعیفگان تیزهوش ماجرا اوفتاد بر سر فرمول آب مکتبخانه که H2O است یا H2O2، پس وی بگفت که گذاشتن استثنا بس ناپسند است، که 2 تا H با یک O باشد،پس چون در این بحث نتیجه حاصل نشد، بفرمود که آب مکتب خانه را قطع نمودند سالیانه، تا ضعیفگان خاطی دریابند که H2O است یا H2O2. چو یک سال بر ضعیفگان بگذشت، دریافتند که عجب اشتباهی کردند بس عظیم(!!!)، همه در حال فغان کردند که گوش فلک کر شدی وزان پس خود را از طبقۀ هفتم مکتبخانه (گویند که مکتبخانه دو طبقه ظاهری دارد!) بیانداختی تا عبرت سایرین گردد.(من قرأ فاتحه...)
و از کمالات اوست که با گل و بلبل مصاحبتی داشتی و زمانی از وقت گرانبها به پرورش گلان و درختان بوستان فرزانگان (!) اختصاص دادی و در آن علاوه بر گلهای کمیاب، بادمجان، خربزه و ... به عمل آوردی که از صادرات غیر علمی(!!) آن به شمار آمدی و شهری اطعام فرمودی. روزی از سرزمین های دور نهال کمیابی بیاوردی و چه شبها بر بالینش بیدار ماندی و هر دمی به آن H2O2 (منظور همان آب مکتبخانه است) دادی. روزی جماعتی از ضعیفگان صغیره تیزهوش که سرگرم مکاشفت در خاک و مباحثه بر سر فواید نهال جوان بودی آن را اضافی تشخیص داده و از خاک به در آوردی و خود برفتی. امالفرزانگان چون بر سر آن رسیدی، فاجعه رخ داده بود، تا هفتاد روز فغان کردی و از تب آن نخفتی و هیچ نخوردی جز مقادیر اندکی چای وطنی و زان پس نطقی بفرمودی که دل کل کائنات بسوخت جز ضعیفگان تیزهوش که چون همیشه سرگرم تصمیمگیریهای مهم برای اداره قلمرو خود بودند. چون ام الفرزانگان اوضاع چنین دید، آن چنان آهی کشید که تمامی گلها و گیاهان بوستان فرزانگان (!!!) در طرفه العینی پرپر گشتی. چونان که انگار از آغاز نبودی. (من قرا فاتحه...) و گویند چنان بودی که هر که امضای وی برپای نامهای دیدی فی الفور اجابت کردی و زین باب ضعیفگان تیزهوش صدها سال مجاهدت نمودی، که امضایش جعل نمایند و چند صدم ناقابل از اوستادان بستانند، لیک نتوانستند و عاقبت امر توبه کردند و طریقت تصوف برگزیدند و دیگر تقلب نمودند و زین باب بود که مکتبخانه قانون مند شد.(!!!)
در احوال اوست که گفتند حال که کیمیا بخواندی چنین مدیریت کردی، حال اگر مدیریت بخواندی چه سان(!؟!؟!؟) [ماشاالله] (کو...کو...کو...)
گویند که 13000 سال عمر کردی (خوبان زودتر روند و دست روزگار گلچین است(!!!)) روزی در حالی که نامه ها را امضا می کرد و غصه حقوق نپرداخته اوستادان (دامات ظله) را می خورد و در حال گرفتن آمار قبولی پارسال (140%!!!!) و درست کردن قرمه سبزی برای ناهار و سرکشی به کلاس ها و مصاحبت با احباب و حفظ اشعار مولانا و نالیدن به حال اغنیا و حسرت خوردن به فقرا (!!!!) و نوشتن اخطار برای اولیا و تفکر در احوال سفها و مکاشفت در علم کیمیا و مشارکت در امور علما و خواندن فاتحه برای رفتگان و هدایت جوانان گمراه و تغییر دکوراسیون دمده (دمده... مخفف مده است) و رسیدن به سایر امور جاریه بود، زبانم لال، کور شوم، دور از جان، وفاتش نزدیک شد.
عزرائیل چون ماموریت به انجام کار یافت. فغان کرد و سر به بادیه گذاشت (بیچاره بادیه نشین ها!!) و تا صد سال هیچ نخورد و هیچ نگفت و آن قدر بگریست (که گویند دریای سرخ از اشک و خون دل عزرائیل است.) پس چون بدو گفتند که این چه احوال است که بر تو عارض گشته، تو که در هر ساعت هزاران بار به سراغ بشر روی و روح ازو بستانی و با روی خوش بازگردی،حال چه شده است که چنین کنی؟! عزرائیل گفت: این چه کلام است که شماییان گویید، آخر چگونه توانم جان کسی بستانم که امالفرزانگان است و هنوز هم که نسل چهلم شاگردانش هفت کفن پوساندهاند، مشغول مجاهدت و خدمت به خلق است و همۀ شاگردانش از مدیران سطح بالا(!!!!) هستند چگونه توانم جان چنین درّی بستانم که دائم در راز و نیاز است؟! حوریان و سماواتیان اندیشیدند و گفتند: راست میگوید، اگر چنین ادامه یابد شاید در روحیهاش اثر بد بگذارد،پس از ملک دیگر بخواستند که این کار کند.
آن ملک برفت و چون به مکتبخانه رسید، در آن بسته دید و به مخیلهاش خطور کرد که شاید جمعه باشد یا روز عطله. پس بازگشت (این هم از فواید قفل کردن در(!!!)) پس بگفت :«در بسته بود.» پس آن گاه ملک قدرت را فرستادند تا در بگشاید. ملک قدرت هرچه با مشت و لگد به در کوبید هیچ اثر نکرد (حتی با لیزر)، در همان حال که مشغول مجاهدت و زورآزمایی با در بود، ناگاه در گشوده شد و چهار چرخی آخرین سیستم خارج شد که گویی زمینیان نام آن ژیان (!!) کردند و اهل فرزانگان به آن «رُیز رُیز فسفری تیره» گویند.
ملک قدرت به آن خرق عادت که معجزه می نمود و سریع تر از باد بود، مینگریست که به ناگاه خاموش شد (بترکد چشم حسود(!!)) پس ام الفرزانگان سر بیرون کرد و بفرمود: «آهای، آن که از ما انگشت تعجب بر دهان فرو بردی!» ملک قدرت پاسخ داد: بلی، بفرمود: اگر زور داری و به سان جوانان امروزی پفکی نیستی (شاید در آن زمان، هنوز مضرات پفک کشف نشده بود) بیا و ماشینمان را هلی ده تا روشن شود. ملک قدرت پیش رفت و هلی داد همچنان که در اعجاب بود از این شیء عجاب، به بیت امالفرزانگان رسیدند و امالفرزانگان که زودتر از هر روز به خانه رسیده بود و زین باب شادمان بود، بفرمود که: «فردا بیا تا دستت را بند کنیم ،اگر از ولایتمان نیستی!» پس ملک قدرت بازگشت و گفت: «من چگونه توانم جان کسی بستانم که در این دوران بیکاری، وعدۀ شغل داده است.» هم چنان هر ملک میرفت و با دیدن کرامتی از وی متحیر باز میگشت، تا این که دست آخر توبت به اسرافیل رسید. چون برفت و داخل گشت از چند ضعیفۀ تیزهوش که آن جا بودند سراغ دفترخانه را گرفت و آنان به سبب آن که تیزهوشان بزهکارند، (سر دستۀ جنایات سازمان یافته) او را به صد راه گمراه کردند، اول به آبدارخانه (!!!)، پس همچنان میرفت، تا آن که دست آخر به طبقۀ اعلی رفت و در زد تا سه بار، و چون مبادی آداب بود ایستاد، تا آن که ضعیفهای چون باد در را گشود و داخل گشت و اسرافیل نیز به دنبال او و گوشهای منتظر ایستاد تا ضعیفه ماجرا کرد و بیرون رفت و سپس سلامی کرد و زان پس احوال پرسی و چون خواست برود سر اصل مطلب، ناگهان پیام آمد که قیامت نزدیک است و اسرافیل در همان مکان در شیپور خود بدمید و خلق هر یک به سویی رفتند.« اوضاع همان شد که طالع بینان از پیش گفته بودند.»
«تا بعد»
از دست رفته بی بی چلچل
متخلص به هانیه حسینی